◕‿◕به وبلاگ رسول جونم خوش اومدید◕‿◕

رسول 8 ماهه شد

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام به همه دوستای گلم   امروز رسول از مشهد میاد   یه خبر خوش دیگه ... امروز ٩١.٣.٢٠ رسول ماهه شد   عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزمیــــــــــــــــــــــــــــــ   راستی به درخواست چندتا از دوستان رنگ وبلاگو عوض کردم بازم اگه مشکلی داره بهم بگین     داستان پیرمرد...   پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به  او کمک کند در زندان ...
20 خرداد 1391

روز پدر و اعتکاف

  من اومدم البته ببخشید که دیر شد آخه اعتکاف بودم ولادت حضرت علی و روز پدر و به همه باباهای گل دنیا تبریک میگم... رسول جونم با مامانی و بابایی و عمه و پسر عمه رفتن مشهد...   علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد و همگان را با انسانی آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت پدر روزت مبارک...   ...این 2 تا داستان و میزارم بخونید و نظر بزارید...   ...پدر... پدرم اين جوري بود وقتي من : 4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده . 5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه . 6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از هم...
18 خرداد 1391

جدید

خوبیــــــــــــــــــــــــــن؟ ایشالله که خوبین... ما اومدیم رسول عزیزم جدیدا هی میخوای پاشی وقتی گریه میگنی میگی (اوما) ، میگی( گَ) ،فکر کنم دیگه میخوای حرف بزنی خیلیم دوس داری راه بری همشم غلت میزنی عکس گذاشتم هروقت بزرگ شدی ببین چقدر ملوس و ناز بودی یه داستان میزارم بخونید و نظر بدید   (داستان زیبا و آموزنده در مورد فهم کودکان)      پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزی د، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند ، اما دستان لرزان پدرب...
10 خرداد 1391

سلطان غم پدر ، کوه رنج مادر

    بخونید و حتما نظر بزارید... ( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . . اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید ! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد ! دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . . . . . . وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . . و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش دلت میخواد بمیری . . . . . . ...
2 خرداد 1391
1